خورشید شب

به نام خدا

باشد دست به قلم می برم و می نویسم که چه چیزی پیش روی چشمانم است این چند روزه و چه در سرم می گذرد/هر آنچه را که از دستم بر می آمد در این چند ماهه اخیر انجام دادم تا شاید بتوانم آنچه که می خواهم به آن برسم/البته تمام آنها در این راستا بود که بتوانم کمترین کاری را که برای آن آفریده شده ام انجام دهم/انتخاب درست!/آری اینکه خودم درست انتخاب کنم/شاید از نگاهی این بیشترین کاری باشد که باید یک انسان انجام دهد/ اما به نظر من این ابتدای کار است/کار بعدی و بزرگتر این است که به دیگران این اجازه را بدهیم که آنها هم درست ترین انتخاب خود را داشته باشند/منظور از اجازه این نیست که من بگذارم یا نه/نه!/ منظور این است که راه درست را در مقابل آنها قرار دهیم/در واقع یعنی آنها را با راه درست آشنا کنیم/ تا اندازه ای شاید موفق عمل کرده باشم اما هنوز کامل نیست/ هنوز جامع نیست/ برای همین نمی توان گفت همه راه را رفته ام/(نه اینکه من راه درست را از حفظ باشم و اینکه از بدو تولد درست زندگی کرده باشم؛ ولی راهی را پیشنهاد می دهم که آنهایی که از بدو تولد درست بوده اند پیشنهاد می دهند و توصیه می کنند)/ و از همه مهمتر مرجعی را به عنوان ستون و پایه نگاه می کنم که صاحب آن بهترین و عالم ترین نویسنده ای است که که تا به امروز شناخته ام و یقین دارم بهتر از او پیدا نخواهد شد/ ولی شاید درست معرفی نمی کنم چرا که روی برخی تاثیر به سزایی داشته اما روی برخی دیگر نه آن طور که باید/ یک وظیفه همیشه به گردن همه ی آدم های عالم است این که چیزی را که می خوانند و می فهمنند و یقیین دارند که درست است باید به آن عمل کنند/ و البته که خدا از دانش و فهم آنها آگاه است/ خدایی که جز عتوفت و محبت در در مقابل بنده گاندش من چیز دیگر ندیده ام/ یک ضرب المثل جالب هست که میگه کسی که خواب است رو می شود بیدار کرد اما کسی که خودش را به خواب زده به هیچ عنوان نمی توان بیدار کرد/این عین حقیقت است/ برخی قاصرند(خوابند) و برخی دیگر مقصر(خود را به خواب زده اند)/ هیچ کس البته هیچ کس نمی خواهد مقصر باشد/ اما بعضی ها معامله می کنند/ معامله ای که همش ضرر است/ خنده دار است اما به نظر من برخی تمام عمر خود را تلاش می کنند تا آخر عمرشان به یک چوب بستنی برسند/ که هیچ ارزشی ندارند/ راه چاره چیست؟/ اولویت بندی!/ یک داستان هست: روزی مردی پیش عالمی رفت و گفت روی دین و اعتقادات من ارزشی بگذار تا خود را بهتر بشناسم؛ عالم به آن مرد گفت خودت باید ارزش گذاری انجام دهی؛ اما چگونه؟ ساده است برو و ببین که چه چیز باعث می شود دینت را زیر پا بگذاری؟ مثلا اینکه برای چه مقدار پول حاضری دروغ کوچکی بگویی؟ یا چه چیزی باعث می شود که یکی از کمترین گناه ها را مرتکب شوی؟ آن می شود ارزش دین تو!/ واقعا ما گاهی چه چیزهایی را فدا می کنیم تا به چه چیزی برسیم؟/ واقعا چرا نباید از همه چیز به طور صحیح استفاده کنیم؟/شاید بگوییم خوب ما بلد نیستیم چگونه استفاده کنیم و از ابتدای کار کسی نبوده که به ما بگوید الان هم که این همه راه آمده ایم دیگر راه بازگشتی نیست/ اما این اشتباه محض است/ اول اینکه ما خود باید پیگیر فعالیت خود باشیم دوم اینکه حال که پیگیر نبوده ایم و اکنون فهمیده ایم چرا جلویش را نگیریم؟/اشکالی ندارد؛ خراب کن از نو بساز اما درست بساز/ طوری نباشد وقتی سازه ات تمام شد بعد متوجه شوی که خودت این را نمی خواستی(پشیمانی)/همین الان همین لحظه می شود همه چیز را تغییر داد/ تغییر دادن روال زندگی به این معنا نیست که آدم عوض شود؛ بلکه این مفهوم را می رساند که انسان پختهه تر شود و یا بر عکس خام تر شود/(توصیه من روی پختر شدن است البته :دی )/مثالی بزنم: یک نوزاد برای جابجایی شاید در ابتدا سینه خیز برود؛اما بعد چهار دسته پا میکند و بعد می ایستد و راه می رود؛ کودک عوض شده؟ نه! روشش تغییر کرده؛ نحوه عملکردش تغییر کرده؛ و البته درست شده/همه ی ما وقتی نیاز پیدا می کنیم به چیزی رجوع می کنیم/ در ابتدا شاید درست عمل نکنیم برای رفع نیازمان/ اما کم کم یاد می گیریم که چگونه نیازمان را رفع کنیم که به نحوی صحیح تر و راحت تر و کاربردی تر باشد/بحث را خلاصه کنم/ خوب بودن سخت نیست/ فقط کافیست به دنبال روشش باشیم/ هر چیزی راه خود را دارد
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٧ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

چندی پیش؛ همان زمان که هنوز می نوشتم؛ یک شخص که خودش را دوست معرفی کرده بود(بدون هیچ رد و نشانی) یک نظر اجمالی برای تمام نوشته های این وبلاگ گذاشت؛ بعد از چندی امروز به آن برخوردم

"اوست که تمام بندگانش را برای خود آفرید، پس گفت بدان که همه چیز را برای تو آفریدم و تو را برای خودم پس اگر کسی را دوست میداری باید به خاطر من دوستش داشته باشی و اگر دشمن داری به خاطر من دشمنش داری و بدان که اسرار تمام کمالات و جمالات در بندگی من نهفته است پس بسوی من آی تا دشمنت را نشانت دهم و دوستت را نشانت دهم و بدان که من از هر مهربان و دلسوزی بر تو مهربانترم و منم که زیبایی را از زیبایی خود خلق کردم! ای فرزند آدم تا از نفسانیت و نافرمانیم و بندگی شیطان دست برنداری به جمال من نرسی و اگر ذره ای آن را درک میکردی محو زیبایی جمالم میشدی و هر کسی را به خاطر فرمان من دوست میداشتی و میدانستی که سرچشمه هر خیری در ید قدرت من است ، آنگاه بر فقر خود نسبت به من آگاه میشدی و فقط دست گدایی بر آستان من باز مینمودی و از غیر من برائت میجستی مانند ابراهیم خلیل که حتی جبرئیل را از خود راند و گفت اوست که بر احوال کمین بنده اش آگاه است ! آنگاه هر ناگواری را گوارا میدانستی چون وقتی یقین کنی که هر خیری بدست من است و من مهربانتر از پدر و مادر به اولادم ، بی شک همان ناگواری را که به بنده ام اراده نموده ام به نفع اوست!"

 

شاید در ابتدا خیلی راحت رد شدم؛ اما الان کلمه کلمه و حرف به حرف آن را می فهمم.

به هر حال جا دارد از این دوست که هنوز هم نمی دانم کیست کمال سپاس گذاری را داشته باشم به خاطر این دیدگاه جامع و کاملش

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٦ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

دیگر نمینویسم (حداقل برای مدتی)

 

 

تمام شد 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

رمز عبور: همان رمز وبلاگ بی نام و نشان (m)

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۸ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۸ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

نه جرعت شروع
نه انتظاری برای پایان

نه فرار می کنم
نه بر میگردم

نه می میرم
و نه زندگی می کنم
جان می دهم، جان!

بی حس! فقط میبنم 
یک زندگی کاملا نباتی

تهی شدم...
یا شاید خالی تر از تهی

نه فردا دیده میشود
نه گذشته به یادم می آید

در ذهنم همه چیز به هم ریخته
انگار در زمان گم شده ام 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٦ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

خدایا به این جماعت بگو که انتظار خود عشق است...!

 

پ.ن:امروز، فردا را با تو خواهم ساخت

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۱ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

می بینی قلمم چه هرز پیچ و تاب می خورد

می بینی نوشته هایم چه هرزه شده اند  و چگونه هرزگی می کنند

که برای تو به نثر می آیند

اما تو می خوانی به دیگری نسبتشان می دهی

و شاید دیگری به دیگری!...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱۸ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 
آن آمدن و رفتنت برای من سوغاتی داشت
صبرم را زیاد کرد و دلم را نازک
آنگونه به پایت صبر خواهم کرد که انگار آمدنت را از خط قرآن خواندم
و هرشب را با بوی باران به خواب می روم، قطره قطره...
نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٤ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 

 

به دنبال جایی می گردم خلوت و آرم
گوشه اتاقی در کنج تنهایی هایم
سیگارم را خاموش کنم
سرم را بین دو زانوی بغل گرفته ام ببرم
همه ام را به آغوش بکشم
دلم را پر از اضطراب بودنت کنم
در ذهنم ، میان افکارم بپیچی همه جا را پر کنی از خودت
رویا ام را ببنم حتی برای لحظه ای باورش کنم، باورت کنم
اما هربار به آخرش که می رسد تو دور می شوی
دور می شوی و میان مه و نور گم می شوی
و من در یک تاریکی مطلق می مانم و گم می شوم
نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

انگار که عمری است می خواهم گریه کنم و اشک بریزم
می خواهم زار بزنم و ناله کنم
می خواهم التماست کنم
می خواهم همه چیز را کنار بگذارم و فقط تو را دریابم، بهترینم!
می خواهم شب را به سوی تو سحر تو کنم
دیگر زندگی طویل نمی خواهم...
زندگیم را می خواهم وسیع کنم تا شاید بتوانم تو را با تمام شکوه و عظمتت در آن جای دهم
زندگی بی حضورت، مرگی است پنهانی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

آنهایی که دوستشان داری/ تنهایت می گذارند

و

آنهایی که دوســـتــت دارند/ تنهاتـرت می کنند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢۸ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

زین پس بدون اشک و خشک خواهم نوشت

زین پس بی کاغذ و بی قلم خواهم نوشت

زین پس اصلا دیگر نمی نویسم فقط در ذهنم مرور خواهم کرد
حتی به زبان هم نمی آورم

زین پس همه چیز را فراموش خواهم کرد

زین پس خاموش می شوم

و چیزهایی که دونفره باهم ساختیم
همه را به تنهایی رنگ خاکستری خواهم زد
همه را می سوزانم وخاکسترش را به باد خواهم سپرد
نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٠ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

طاقتم به سر آمد
بس که این همه تنهایی خود را دیدم
بس که این دو نفره های بی شرع را دیدم
بس که این دوست داشتن های یک طرفه را دیدم
خدا هم برای این دوست داشتن ها می نوازد
خدا هم هر لحظه یک سازی می زند
نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٥ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

همچون نور آفتاب هستی برایم

پر صلاوت و دوست داشتنی؛ گرم!

هر چقدر هم که نباشی، هرچقدر هم که آسمان ابری باشد

شاید گرمایت را نداشته باشم ولی باز نورت هست

کدامین روز هفته اش بی تفاوت است، دم غروب که می شود هزار بار جان می دهم

از غروب تا طلوع دیگر برایم هزار سال می گذرد

هر شب را با فکر فردایی روشن می گذرانم

هر صبح را به دنبال روشن تر شدن هستم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٢ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

یک گلوله پر احساس وسط دو انگشت دست راست
قلم در دست چپ بر روی کاغذ
هدف مغز
فرمانده دل، سرباز من
شلیک...!
ذهنم پر شد از احساس تو

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

فرمانده مرد!
سرباز بی کس شد
تنها شد...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۸ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


گاهی اطرافمان بی روح می شود
بدون حس، دقیقا کرخ مثل دستی که ساعت ها زیر سرمان جا مانده
ولی می توان خاطرات خاکستری به نقش و رنگ در آیند
نه برای اینکه با آنها زندگی کنیم نه!
برای اینکه یاد آنها امیدی به فردا بدهد
بر درست و غلطش علم ندارم ولی نبود یاد ها یعنی گیر کردن در حال
و بودشان یعنی ساختن آینده ای روشن
در فردا منتظرت نشسته ام

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٥ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

می نویسم!

صدایی درونم می گوید:

"برای چه می نویسی؟

برای کِه می نویسی؟"

می گویم:

"گر ننویسم پس چگونه بگویم؟

با کِه حرف دل بزنم؟

به کِه چه بگویم که نرود

که اگه رفت برگردد"

 

راست می گوید

جای انگشتانم روی این خود نویس خاکستری رنگ کبود شده است

گر به کاغذ سیاه شده ام روح دهند

آنقدر گریه می کند تا همه چیز پاک شود

آری گریه دل ها را می شوید

آدمی را پاک می کند

قلب ها را جلا می دهد

گریه همه چیز را می برد

اشک می شوید

اشک آب می کند، همه چیز را غرق خود می کند

...!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٥ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

باشد

قبول

هرچه بر سر من آمد قبول

اصلا معترضش نیستم

اصلا اشکالی ندارد

من خاموش

من ساکت

اصلا دهانم را مهر و موم کردم

باشد من باید می رفتم

اصلا سرنوشت من در تاریکی رقم خورده است

اما اما...!

اما تو نه...

تو نباید...

کدامین عدالت؟

کدامین حکم...

آخر به کدامین تغاص...

اصلا کدامین گناه نکرده ات...

 

می دانی که چیزی از برای خود نمی خواهم

نمی توانم بخواهم...

 

تو بر گردنم حق داری جانم به فدایت

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٥ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

هنوز هم می نویسم
هنوز هم دستم به قلم می رود
هنوز هم می تونم به خوبی درک کنم
فواصل هرچند که خیلی طولانی است
ولی می توان از یک راه تاریک و خاموش
که هیچ کس از آن خبر ندارد به آن رسید
می توان شنید و دید و هیچ چیز نگفت
ولی می توان همه ی آن ها را نوشت
می توان نوشت تا دیگری بخواند و گفت
می توان از روز های سخت تجربه گفت
می توان از نبودن های غرور گفت
می توان از آمد شد های احساسی گفت که سالهاست انگار باید خاک می شد
نمی دانم چرا این احساس تجزیه نمی شود
هر بار که نقش قبرش می کنم هنوز زنده است و سر حال
شاید نباید دیگر خاک شود
باید بی آید و بار دیگر زیر پر و بالم را بگیرد
کاش من را پیدا کنی...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٩ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

هز زمان که کمی دل تنگت میشوم

در خلوت خود سجاده ی تنهایی هایم را به سوی کعبه ی دلت پهن میکنم

دستهای مستمند خود را به سویت دراز می کنم

نیت! دیدار تو و برای نزدیک شدن به عشقت

نمازی برای خود و برای رضایت عشق به جای می آورم

هر رکعت آن دنیایی دارد...، رکوع و سجودت می کنم

انگار هیچ فاصله ای میان من و خانه ی دلت نیست

رکعت آخر..!

وقت پایانش قطره اشکی کنج چشمانم جمع می شود

گویند که دعای دل سوخته خیلی زود به اجابت می رسد

بعد نماز ذکر نامت را می گیرم تا شاید به دل ما  نیم نگاهی بی اندازی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢۸ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

کـاش پرنــــــده ای بودم، ____تا در قفس تو بودم
کـاش آب جـــــاری بودم، ____تا هر روز رویت راببویم
کـاش هـــــــــــوایی بودم، ____تا هر روز من را استشمام می کردی
کـاش فقط آهنگی بودم، ____تا هروز با شنیدنم آرامت کنم
کـاش قطره بارانی بودم، ____تا باریدنم غم هایت ا بشوید
کـاش رویـــایــــــی بودم، ____تا در خوابت به دیدنت می آمدم
کـاش پــــــــــروازی بودم، ____تا برایت لذت بخش بودم
کـاش نویسنده ای بودم، ____تا حرف دلت را می نگاشتم
کـاش تکه سـنگی بودم، ____تا برایت نگین انگشتری می شدم
کـاش بـــــــــــــــــــــودی، ____تا همه ی عمر باشم

کـــاش ســـــاحـــــری بـــودم، تا همه ی دلـتـنـگـی هایت را پر می کردم
نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٧ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٧ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

بودنت را چگونه تمنا کنم

چگونه پر از خواهش بگویم از دیروز

چه بنویسم از یادت تا بدانی هستی

به کدامین فبله دست به دعا با باز کنم تا باشی

از کدام جام شراب بنوشم تا مست چشمان تو شوم

رد پایت را به کجا بیابم تا سرمه ی چشمانم کنم

عطر تنت را به کدامین باغ ببویم

آغوشت را در کدام  بهشت تجربه کنم

آهنگ صدایت را از کدام ساز بشنوم

دریا دلت را در کدام آسمان بیابم

لطافت تنت را با کدام حریر ابریشمی می توان لمس کرد

سکوت لبانت را با کدامین کلید سخن بگشایم

کدامین نگین انگشتری را بیاورم تا در دستانت جلوه کند

کدامین حرز را به نامت بخوانم تا در امان بمانی

از کدامین بام، بانگ دوستت دارم سر دهم تا بشنوی

به راستی کدام پروانه لایق سنجاق سری شدن شما را دارد

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٥ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |




گاهی آدم فراموش می شود فقط
گاهی دیگران تصمیم می گیرند که نباشی
اما گاهی هم خود آدم تصمیم می گیرد که دیگر نباشد
برود و فقط پنهان شود
بر لبانش مهر خاموشی بزند و کسی از او نفهمد
هیچ کس نداند ته دل او چیست
پشت چهره ی غریبه با درون، خود را پنهان کند

گاهی خود را مجبور به خنده می کند
گاهی هم به اجبار سِگِرمِه هایش را در هم فرو می برد

هر زمان که کمی احساس خوشحالی می کنم، لبخندم تبدیل به غمی در چهره می شود
هر زمان که حس فراموشی می کنم تمام خاطرات مرور می شود دوباره

*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*


هیچ چیز در این دنیا فراموش نمی شود
دست هایی که کاری می کنند، پاهایی که جایی می روند
و حتی نیت هایی که درون قلب ها شاید تا ابد بماند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢۳ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

آرام، ساکت، خاموش
جایی در خلوت خود

آنقدر خلوت که تنهایی هم آنجا جایی ندارد

جایی که فریاد ها خاموش و سکوت ها زننده است

جایی در پس این دنیا و آن دنیا

جایی که حضور خدا هم به سختی احساس می شود

جایی به دور از شیطان

جایی به رنگ بی رنگی ها

آنجا نه مرگ است نه زندگی

چشم های همه باز است و همه خوابند

سرزمینی از جنس بی منطق،از جنس بی معنی، بدون مفهوم

حتی روشنایی ها هم تاریک اند و تاریکی ها زننده...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٢ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 



واژه خیلی زیباییست، اما...؟
اما اینکه خیلی عمیق است
آنقدر عمق دارد که نمی توان انتهای آن را دید

فرق نمی کند که انتهایش روشن باشد یا تاریک
آدمها از چیزی که آن را نمی بینند می ترسند
حق دارند...!
وهم دارد، پا درون راهی گذاشت که مقصد آن مشخص نیست

اما فقط و فقط یک علاقه عریانی یا همان دوست داشتن بی آلایش می تواند-
-این جرعت و شجاعت را به آدم بدهد که پا درون هرچیزی بگذارد
نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٠ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

تا دیروز هرکس به قلبم می نگرید 
تنها چیزی که می دید خودش بود

تا دیروز در های قلبم بسته بود
کسی نبود که توان باز کردنش را داشته باشد

تا دیروز چشمانم فقط انعکاس نور داشت
همه فقط وفقط نور خودشان را می یابیدند در چشمانم

اما امروز...!
امروز با نگاه تو
چهار چوب قلبم لرزید
آیینه ی دلم شکست
آری تنها کسی بودی که به قلبم آمدی
وقتی چشمانت در چشمانم گیر می کرد...

 

پ.ن: از آن گذشته است ;) 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٠ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 

اگر غم نباشد، چگونه می شود از بوسه های سیگار لذت برد؟!

اگر فراق نباشد، چگونه می توان به شوق وصال رسید؟!

اگر سوز دل نباشد، چگونه می توان ساز خود را به آتش کشید؟!

اگر خار نبود، پس ارزش گل کجا می رفت؟!

و در آخر...

اگر عشق نبود، احساس پاک چه می شد...!؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٠ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


یک دفتر قدیمی که درونش پر از دل نوشته هایی است
که قلم می گفت و دفتر در دلش نگه می داشت

کاغذی که از جنس فولاد است، سخت و محکم
جوهری که از جنس آتشی مرطوب است

سکوتی به شوکت باد و دستانی به رنگ فقر
کوه هایی که پوشالی است، تو خالی و باید به همان ها تکیه کنی

در اواسط بهمن به رنگ شادی، به بوی غم، به صدایی ناشنوا
چشمانی به برق بی اعتمادی اما زیبا...

خسته و آلوده، پنهان شده در تاریکی با چشمانی بسته
ولبانی با کلمات تاریک و گنگ

پاهایی که به روی هوا به سمت دره قدم بر می دارند
ابرهایی که به تیرگی بغض کرده اند اما نمی بارند

رعد و برقی پر نور اما بی صدا
... که درکش با چشمانی باز است

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٩ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

عشق هر چه قدر که درگیر تاریکی و گنگی هم باشد
اما پاکیش برایم اثبات شده است

هر چقدر که جسم آدمی درگیر زمان مکان است
روح وی به همان میزان درگیر عشق است و ایمان

هر آن کس که عشق را شناخت دیگر نمی تواند آن را فراموش کند
حتی اگر از این جسم گلی وا رَِها نَهانَد

چرا که عشق پرستیدنیست نه داشتنی...

عشق همان کعبه ایست که وقتی مستطیع می شوی به تو واجب است
هفت دور سهل است، به دور آن باید هزاران بار پیچید، روئید و خشکید...

آنگاه است که در گوشت آرام زمزمه می کند، ندایی از بی نوایان
آنجاست که هر چند هم بغض نگه داری، اما چشمانت قاصرند از نباریدن!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٦ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

حقیقت تلخی است این زندگی
حتی ناب  تر از یک اسپرسوی دوبل

تلخی که انگار شیرین است؟!
چرا که هر کسی انتخابش می کند

انگار هر چیز که آن را بیشتر تلخ می کند
مزه اش دل نشین تر می شود

 مثال ساده اش همین عشق
آری همین عشقی که همه و همه از آن می گویند 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٥ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 

قلم چه عشقانه فروود می آید بر روی کاغذ هرزه
کاغذی که قلم را به جوهر درونش می فروشد

خورشید هروز به جای جای زمین می تابد و همه ی خوبی ها بدی هایش را در بر می گیرد
غافل از آن است که زمین هرشب همه ی پاکیش را به سوی ماه ارزانی میکند
همه ی شبانه اش را با ماه ای می گذراند که نورش هم از آن خودش نیست

عاشق ها دل به معشوق هایی می بندند که خود عاشق دیگری اند
نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

خوشیختی ساکن است!
زندگی در گیر جاری بودن زمان!

نمی شود جاری را در ساکن جای داد
مگر جاری را هم بتوانی ساکن کنی

زندگی ساکن نمی شود مگر با مرگ...!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 

 

گاهی هم چرخش زندگی می ایستد
هیچ ثانیه ای وجود ندارد که پس از ثانیه دیگری بیاید
حتی قدم هایت به جلو نمی رود

همه چیز ساکن
ساکن محلی به نام ناکجا آباد

بوی جنگلی خیس بعد از یک آتش سوزی
جنگلی که برای همیشه مرطوب شده است

خورشیدی که در پس کوه ها مانده
فراموش کرده که باید غروب کند یا طلوع

باد چه یکنواخت و کسل کننده می وزد
انگار سرما فراموش کرده که با چرخش باد بعد از گرما بی آید

باران نمی ایستد، سیل هم نمی آید، ابرها هم سرخ

ساعت شکست، عقربه ها نیست شد
و دیگر زمانی برای گذشتن وجود ندارد

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

من خواهم آمد

از دور، از جایی که نخواهی دید

از سرزمینی به رنگ خاکستری

که کوچه ها و محله هایش از جنس خاطرات است

مردمانش مردگانی که فقط راه می روند

خورشیدش طلوع نکرده به غروب می رود

درختان خشک و شکسته

مجسمه هایی پیر از جنس سنگ به رنگ سبز

خانه ها مدام در آتش جنگ می سوزد

دوست داشتن ها مرده، سقف دل ها کوتاه

آری روزی از اینجا سفر خواهم کرد، به سویت خواهم آمد

########################

سکوت خواهم کرد تا بشنوم درونت را

شنیده می شود رقص زیبای کلمات بین لبانت

حس می شود تنازی پلک هایت روی دنیایم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

کمی آرام بنشین و خوب گوش کن

می خواهم چیزیرا در زهن خود تجسم کنی

از رفتنش هنوز یک ماه نگذشته است

البته او نرفت

ولی کاری کرد که تو مجبور به رفتن شوی

بدون آنکه بتوانی به پشت سرت نگاهی بیاندازی

یک شب از دلتنگی در یک هوای بارانی دل به خیابان و پیاده رو هایش می سپاری

بارانی بلندت را به تن می کنی و کلاهی بر سر می گذاری و بی آنکه چتر برداری به خیابان می روی

می روی و می روی....

عمیق در فکر فرو رفته ای، یه دفعه به خودت می آیی

ته یک خیابانی که خیلی معمولی است ولی نمی توانی ساده ازش بگذری

کمی سرد شده

یقعه بارانی رابالا می دهی

دست می کنی داخل جیبت

سیگار ، کبریت...

کام اول را که میگیری در حین حبس کردن چشم هایت را می بندی

یک چهره...، یک لبخند...، یک نگاه... از پس چشمانت عبور می کند

انگار همین الان، همین چند لحظه ی پیش رخ داده

چه خوب باران می آید

گونه ات خیس میشود

صبح سپیده دم میزند و تو در یک شب هزار سال پیر می شوی

و هر چقدر که روز ها را به جلو می روی

شبها به عقب برمی گردی

روزها خاطرات خاکستری و شبها شفاف میشوند

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٦ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

تو در فکرم، و قلم بر روی کاغذ مدام می چرخد و می رقصد

ولی تو کجا و توصیفت بر روی کاغذ کجا...

مانند جای دادن اقیانوسی از آب درون جویباری کوچک است

تنها ذره ای از آن را در بر می گیرد

و من ناتوان تر از همیشه فقط می نویسم

می نویسم تا شاید بتوانم گوشه ای از حالم و ذهنم را در سکوت کاغذ فریاد بزنم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |



تنهایی یعنی سر بی شونه
تنهایی یعنی بودن با بهونه
تنهایی یعنی غمی گوشه ی دلمونه
تنهایی یعنی هیچکس جز خدا دردومنو نمی دونه
تنهایی یعنی فریادی که بی جواب میمونه
تنهایی یعنی یادش تو دلمونه،اما دستش تو رویا هامونه
تنهایی یعنی یه غم مردونه
- یعنی زندگیمون مثل مرد تنهای شب میمونه
تنهایی یعنی ریختن اشکهای دونه دونه بدون هیچ بهونه
تنهایی یعنی خواب هایی که توش پر بارونه
تنهایی یعنی سکوتی که فریادی نیست، اونو بشکونه

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

برگ برگ برگ

صفحه صفحه صفحه

دفترم را ورق میزنم

نوشته هایم را می خوانم

بعضی قسمت های آن از اشک سوخته

برخی جاهایش هنوز شعله می کشد

آخر مگر این کاغذ بی جان تا چه حد تحمل سوز و درد را دارد

کاش به جای رقص جان سوز قلم روی کاغذ، می توانستم فریاد بزنم

هرچند از صدای بلندش هیچ گوشی توان شنیدنش را ندارد

ولی حداقل آنست، که دل خودم کمی آرام خواهد گرفت

کاش غریبه ای را می شناختم تا بی دغدغه با وی حرف دل زنم

آخ!که چه قدر سخت است

کسی نباشد که خیلی چیزهارا بی درد سر برایش بگویی

بدون آنکه واهمه ای از فردا داشته باشی

کاش لایق آن بودم که با خدایم به سخن بنشینم

کاش گوشی داشتم که می توانستم حرف هایش را بشنوم

کاش کاش کاش...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

یک موسیقی نرم

زیر آسمان یک شهر

شهری که روی در و دیوار آن از تو خاطره ها دارم

همه چیزش برایم خاطره است

حتی خودم

تاریکی آسمان این اجازه را به من می دهد، کمی گونه هایم را مرطوب کنم

به هر ستاره که می نگرم، نور چشمانت را برایم تداعی می کند

ولی کجاست خورشید من، کجاست که آسمانِ دلم را روشن کند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

خودکار را به روی کاغذ می آورم
هنوز به رقص نیامده و جوهری از آن خارج نشده
آن لحظه که  به تو فکر می کنم
قطره اشکی از چشمانم می لغزد و کاغذ دفتر را مرطوب می کند
آنقدر درد و سوز در خود دارد که دیگر تحمل تکان ها و دل نوشته های خوکار را ندارد و به سرعت پاره می شود
از بین می رود
شاید با اشک توان سوختن نداشته باشد
ولی طوری نابود می شود که خاکستر هم از آن باقی نمی ماند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 


چقدر زیباست دنیایمان
زیرا که آفریننده ی زیبایی دارد
آری
از امید می نویسم
از آرزو
از چیزهایی که چندی بود و فراموش کرده بودم
از خودم
از خدایی که می خواهم بنده گیش را کنم
همان خدایی که خیلی چیزها را بهم داد
خیلی آرزوهایم را بر آورده کرد
هرچند آنجا نپرسیدم چرا برآورده می کنی
ولی
بابت چبزهایی که به من نداد ،برایم دلایل قشنگی آورد
آنقدر زیبا که برایم اثبات شد که آنطور که فکر می کردم نیست
عاشقتم تنها سزاوار عشق

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


نمیدانم چه دارد این دل شب؟
نمی دانم این شب ها محرم راز است یا افشاگر ان؟
هرچه که هست، هرآنچه که اتفاق می افتد شک ندارم که از دل همین شبهاست
بگذریم
حال من در همین شب هاست که دگرگون می شود و شده
این شب است که شاهد تک تک لبخند ها و گریه های من بوده،هست،و خواهد بود
چه اتفاقات خوب وبدی که در کوچه پس کوچه های همین شب های نه چندان غریبه،که برای من نیافتاده
توی یکی از همین شبها بود که من فهمیدم، که درکت کرده ام
توی یکی از همین شب ها بود که فهمیدم، چه کرده ای با دلم
توی همین شب ها بود که لحظه لحظه به تو نزدیک می شدم
و چه بد که توی همین شب ها بود که فهمیدم، دارم ترد می شوم از سوی تو
فهمیدم که دیگر نمی توانم به سوی تو سوق پیدا کنم
فهمیدم که هر چند ذهنم لحظه به لحظه به تو نزدیکتر می شه
ولی جسمم ثانیه به ثانیه به اجبار تو از تو دور میشه
فهمیدم که باید فراموشت کنم، و فهمیدم که نمی توانم فراموشت کنم
حال فکر کنم فهمیدی که چرا می گویم که این شب ها چگونه شاهد خنده ها و گریه هایم بوده
چه شب ها که تا صبح بیدار نبودم تا برای اینکه روزه بهتری با تو بگذرانم
آری
و همینطور چه شب ها که تصمیم نگرفته ام که  تورا فراموش کنم
نمیدانم می دانی یا نه که چقدر سخته، آدم بخواد خودشو فراموش کنه

به امید شب های بهتر برای روزهای قشنگ تر و امید برای تلاش یاد آوری خاطرات نه فراموشی آن


نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

گوش من تشنه ی یک دوست دارم توست
تپش قلبم نظمش به هم می خورد وقتی تو را می بینم

(چون می خواهد خودش را با تو هماهنگ کند)
چشمانم دیگر تلف شده اند برای چند ثانیه بیشتر دیدن تو
لبانم قفل شده اند از اینکه به خواهند به سخن با غیر تو بگشایند
انگار که تمام احساسم را تقدیم تو کرده ام، بی آنکه خود بدانی



نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 


حالم عوض میشه هر لحظه
خنده روی لبانم جاری
در ذهنم زار زار می گریم
با چشمانی باز در خواب رویا فرو می روم
واسه خاطرات شیرین گریه می کنم
به خاطرات تلخ می خندم
این است حال من
دیگر هیچ کس حوصله من را ندارد
حتی خودم
حتی تو که همه زندگیم بودی و هستی


نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 

زندگی زیباست،به زیـــبایـــــی بـــــرق چــــــــــــشــــمـــان تــــــــــــــو
زندگی زیباست،وقتـــــــی تـــــــو هـــــــــستـــــــــــــی در کـــــنــــــارم
زندگی زیباست، وقــــــتی حــــــــتی یــــــــاد تو باشـــــــد در یـــــــادم
زندگی زیباست،زمانـــی که جـــای همیـــــشگی منتــــظر تو هسـتم
زندگی زیباست، وقتی آهنگی را گوش می دهم که تو دوســـت داری
زندگی زیباست، آن لحظه که قلـــــــــــــــبــم به انتظار دیدارت می تپد
زندگی زیباست، آن لحظه که زیر بارون قدم قدم در کنــار هم هستیم
زندگی زیباست، وقتی چشمهایم را به چشـــــم هایت مــــی سپارم
زندگی زیباست، وقـــــــتی که صبـــــــح با ســـــلام تو بیدار می شوم
زندگی زیباست، زیــــــــرا که تو تــــــمــــــام زنـــدگــــی مـن هـســتی


نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

تا دیروز هرکس به قلبم می نگرید
تنها چیزی که می دید خودش بود
تا دیروز درهای قلبم بسته بود
کسی نبود که توان باز کردنش را داشته باشد
تا دیروز چشمانم فقط انعکاس نور داشت
همه فقط و فقط نور خودشان را می یابیدند در چشمانم
اما امروز...!!!
امروز با نگاه تو
چهار چوب قلبم لرزید
آینه ی دلم شکست
آری تنها کسی بودی که به قلبم آمدی
وقتی چشمانت در چشمانم گیر می کند
دنیای اطرافم طوری دیگر می شود

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


پشت پنجره ای نشسته ام
به بیرون می نگرم
تصویر تو تداعی می شود در ذهنم
در همان هنگام قطره ای آب از اعماق آسمان به روی پنجره می نشیند
و همینطور دیگری و دیگری
انگار که قصد بر این دارند که تصویر تو را بشویند
نا غافل از اینکه تصویر تو هک شده در قلبم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


عشق،چه غریبانه آشناست این واژه
یادم که موقعی که آمد حتی سلام هم نکرد
سلام؟
حتی اجازه هم نگرفت
بی درنگ شد یار زندگیم
نمی دانم که برای رفتنش اجازه می گیرد یا که نه؟
هرچند که بی اجازه آمد ولی نمی خواهم حتی یک لحظه نباشد
حتی فکرشم نمی کنم که یک روز برود،حتی اگر آن روز تو نباشی
شک ندارم که با یاد تو همیشه در کنار عشق خواهم ماند
می دانم که اگر نباشی با یادت خواهم سوخت
ولی بگذار که بسوزم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


می نویسم، می نویسم، می نویسم
خط می کشم، خط می کشم، خط می کشم

نمی دانم چه بگویم
نمیدانم چه بنویسم
می دانم چه می خواهم،می دانم چه نیاز دارم
نمی دانم چه کنم،نمیدانم چه گونه بیانش کنم
نمی دانم چگونه به دستش آرم
همه فکرم پر از دانسته هاست و همه زندگی ام پر از ندانسته هاست
نمی فهمم،می فهمم یا که نه!
نمی دانم اسم این را چه بگذارم
جنون؟عشق؟دوست داشتن؟تنهایی؟...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

چند تا خط بی انتها کنار کاغذ
ریختن جوهر به روی کاغذ
درد دل های من را نشان می دهد با کاغذ
در دلم چیزهایی دارم که خودم می دانم باهشان چیکار کنم
نیازی نیست تو به آنها فکر کنی من دل خودم را بلدم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

من اینجایم

من اینجا بوده ام،من اینجا خواهم بود

تنها چیزی که دلهره ای نیاز ندارد وجود من است

تمام ترس من از توست!

نکند روزی آید که بخواهد تو بروی

وای به روزی که دلیل رفتنت من باشم

خودم را نخواهم بخشید

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


ناگهان یاد شب آرزوها افتادم
آن شب ترسیدم چیزی را آرزو کنم
ترس من از این بود که نکند آرزویم غلط باشد
نکند با این آرزو باعث چیزی شوم که نمی خواهم
آرزوی من آرزوی تو بود
امروز فهمیدم یا حداقل دلم این را گفت
و همینطور گفت که ترس من  همان ترس توست
درست و غلطش پای خودش من باورش کردم
تمام ترس من نبود ثانیه ای بدون وجود توست

 

تقدیم به احساس

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٧ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

زندگی را دوست دارم با دوستت دارم های تو

زندگی برایم زیباست  وقتی زیبایی چون تو دارم

زندگی برایم آرامش بخش است وقتی دستان تو را دارم

زندگی شیرین است آن زمان که شیرینی بو سه هایت را می چِشَم

زندگی با من است وقتی تو با منی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢۳ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |



دیگر هیچ چیز را به یاد نمی آورم از گذشته
دیگر نمی توانم به گذشته فکر کنم
همه ی آنچه که بودم را فراموش کرده ام
زیرا که زندگی من از همین الان شروع شده
انگار همین چند لحظه پیش به دنیا آمدم
زندگیم تازه می شود با هربار پلک زدنت
عمری تازه می گیرم با هر بار نگاهت
تمام ترسم از زندگی یک لحظه نبودنت است
سرتا سر فکرم پر شده از تو،از وجود تو
همه ی هست های من تو هستی
شک نکن، نیستی تو، نیستم خواهد کرد

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٥ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

تمام دوست دارم هایم  را نگه داشته ام در سینه ام

هرچند جایشان دیگر تنگ شده

ولی حفظشان خواهم کرد تا همه را یکجا نثارت کنم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٥ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

هر لحظه در ذهن منی
هر ثانیه به تو فکر می کنم
به رفتارت ،به حرکت هایت، به عقایدت،به آنچه که هستی

لحظه ای در پلک زدنم گر مکث کنم،تنها چیزی که خواهم دید تو هستی، هستی من
آن لحظه که در خواب فرو می روم گر صدایی شنوم از لبان توست

گر خدا منتظر شنیدن نیاز من باشد، تنها نام تو را از من خواهد شنید و بس
انگار تو در زندگی من جمع خورده ای آن گونه که کسر نخواهی شد

از نظر حال من فاصله ها بی معنی است وقتی ذهنم، قلبم، فکرم به تو نزدیک است
امید بر این دارم که جاده های دلمان یک طرفه نباشد

احساس خوبی است وقتی که چیزی را پیدا می کنی که عمری به دنبالش بودی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٤ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


خسته ام از هست ها و نیست ها
خسته ام از بودن ها و نبودن ها
خسته ام از علت ها و معلول ها
خسته ام از دروغ ها و حقیقت ها
خسته ام از خودم،از اطرافم،از همه چی
خسته ام از وقتی که نبودت را حس می کنم ولی تو را نمی یابم
خسته ام حتی دیگر از تو

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٦ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

من همین جا هستم
جایی در همین نزدیکی
صدایی که می شنوی آری مال من است
دست هایت در دست من است
جای تو در قلب من است
من تو را می خوانم و می خواهم و می بویم
اما دریغ از یک نیم نگاهی از سمت تو
نمی دانم چگونه می شود که که قلب من به تو نزدیک و قلب تو آنقدر دور
فکر کنم به خاطر آن است که تو مرا در آینه می بینی
تو مرا نمی خواهی ، فقط تصویری از من می خواهی
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 آنقدر گریه کرده ام که برایم اشکی نمانده
 آنقدر خیس کرده ام این برگ کاغذ را که توان پذیرایی جوهر را ندارد
 آنقدر فکر کرده ام که ذهنم مملو شده از تو
 آنقدر ندیده ام تو را که چشمانم جز تو چیز دیگری نمی خواهند
حتی حاضر به باز شدن هم نیستند
 آنقدر بوی تنت را نشنیده ام که بوی در مشامم نیست
 آنقدر طمع لبانت را نچشیده ام که دیگر تلخی برایم بی معنا شده
 آنقدر دستانم از نبود تو خالی شده اند که دیگر سرما را حس نمی کنم
 آنقدر محبت ر ندیده ام که دیگر نفرت شده سرتاسر روزهایم
 دیگر خسته شده ام از این مردگی محض
 باشد که روزی آید که دوباره با تو به زندگی بر خواهم گشت

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


یادم دیشب تو کنار من بودی
دستهایت پر کرده بود دستانم را
کم کم داشت نم نم بارون می زد
تیک،تیک،تیک
یکی یکی ،با یک ترتیب دلنشین به پنجره اتاق می خورد
توی هر تیک صدای قلب تو را می شنیدم
که به چه زیبایی می تپد، چه نظم خاصی دارد
آروم آروم،انقدر آروم که من آشفته را هم آروم می کرد
آشفته از یک لحظه نبودنت ،ولی انگار تو بهم می گفتی که همیشه خواهی ماند
آری ماندی شاید خودت نه ولی یادت مانده
از آن دیشب چند ماهی می گذرد
ولی گذر روزگار ذره ای از یادت کم نکرده
شاید عادت کرده باشم
شاید عادی شده باشد برایم ولی ذره ای قدیمی نشده
هربار که در ذهنم مرور می شود تازگی خودش را دارد
نبودنت پائیز زندگیمه،یادت بهاره افکارم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

هر روز من چشام رو به یاد تو باز می کنم
امروز هم با یادت چشام رو باز کردم
ولی امروز با روزای قبل فرق می کرد
می دونی چرا؟...
دیشب قبل خواب مثل همیشه چشام خیس شد از یادت
و مثل همیشه با یاد تو به خواب رفتم
ولی انگار دیشب فرق می کرد
آره فرق می کرد
چون بعد از اون روزا
هرشب با این امید می خوابیدم که شاید خواب تو رو ببنم
دیشب به آرزوم رسیدم
آره خواب تورو دیدم
خواب دیدم با همیم
توی یه خیابون
جالب بود
بارون می یومد
ولی نور ماه بود که راهمون رو روشن می کرد
تو اون لحظه تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود
که این نور ماه من است که می درخشد
بی آنکه کسی درخشش را بفهمد من آن را درک می کردم
دستام تو دستات بود
و همین بود که گرمم می کرد
گاهی اوقات به چشمام نگاه می کردی
اون موقع بود که آرمشم افزون می شد
باهم داشتم می رفتیم
تا اینکه به یک دو راهی رسدیم
من یک راه رو پیشنهاد دادم و تو راه دیگری را
دستم را به دستانت سپردم که تو راه تو بیام
نمی دونم چی شد
تو وارد اون راه شدی و رفتی
ولی من هرچه صدایت زدم که نرو من نمی تونم بیام
ولی انگار نمی شنیدی
و همچنان به راهت ادامه می دادی
بی آنکه زره ای به من توجه داشته باشی
سعی کردم دنبالت بیام ولی
هربار که سعی می کردم انگار یه کسی یا یه چیزی به عقب پرتم می کرد
خیلی سعی کردم خیلی فریاد زدم
ولی تو ناگهان ناپدید شدی
و من تنها بر سره دو راهی نشستم
انقدر صبر کردم و صبر کردم
که از شدت سرما و ترس از تاریکی
از خواب پریدم
وقتی چشام رو باز کردم
مثل هرروز امیدوار نبودم ببینمت
انگار نفس هایی که با یاد تو میومدن و می رفتن
تو سینم حبس شده بودن
آره بغض بود که راه گلوم رو گرفته بود
و یه چیزی ته دلم می گفت
که دیگه تو را نخواهم دید


نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 

 
وقتی که دم غروب می شینم کنار پنجره
یاد اون روزها می افتم
همان روزهایی که مطمئنم که تو فراموشش کردی
ولی من هنوز نتونستم اون روزها رو از یاد ببرم
و چه سخته این یاد های یک طرفه
چه سخته وقتی بارون میاد
وقتی زمین خیس میشه
وقتی من بارون رو تماشا می کنم
چون دستای گرم تو نیست
نیست که من رو گرم کنه
چون چشمای تو نیست
نیست که بهش زل بزنم و آروم بشم
چون آغوشی رو به یاد می یارم
که دیگه نمی تونم حسش کنم
دیگه نیستی که لمست کنم
نیستی که با گرمای وجودت
زندگی رو احساس کنم
ولی هنوز با یادت زنده ام
هنوز به یادتم
هنوز...
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 

همه چیز از یک وجه اشتراک کوچیک شروع شد
یادش بخیر
اون روزی که اون وجه اشتراک رو پیدا کردم
یک لحظه، حتی یک لحظه هم فکرش رو نمی کردم
فکرش رو نمی کردم که به اینجا بکشه
فکر نمی کردم که به اینجا برسه
به جایی که من به او فکر کنم و بنویسم
نمی دونم چه شد و چه گذشت
همان قدر می دانم آنقدر سریع آمد و یار دل شد
که هنوز خودم حیرانم
حیران کاری که کردم، کاری که شد
وای خدای من
چه فکر می کردم و چه شد
حالا من عاشقم
من همان عاشقم که بخاطر معشوق
کوه را کاه خواهم ساخت و به دجله خواهم زد
بی آنکه حراسی داشته باشم
بی آنکه ذره ای شک کنم در کارم
آری از همان عشقی می گویم که می گن
کور است و دیوانگی عصای اوست
من هم همان عشق را می خواهم
بگذار کورم کند
بگذار کوریش چشمم را بر دنیا ببندد
تا بتوانم با عصایش دیوانه وار دوستش داشته باشم
او شیرین بشود یا نشود من فرهاد او شده ام
خواه یا نا خواه مجنون وی گشته ام
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

من مانده ام اینجا تنهای تنها
مثل نیلوی تنها به روی مرداب
من اینجام تنها به انتظار تو
که شاید روزی آیی
مرا برداری از  این مرداب
تنها دلخوشیم این است
که در دستان تو پیر شوم
فرسوده شوم و بمیرم
دلم آن آغوش گرم تو را می خواهد
هرچند که از گرمایش خواهم سوخت
ولی هرچی باشد به از این مرداب است
به از تنهایی فرسودنش است
من که میمیرم
پس چرا با عشق و با ایمان نمیرم
تا برای معشوقم نمیرم
بیا که اینجا تنها مانده ام
در حسرت یه نگاهت مانده ام

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٩ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 
امشب باز هوای تحول زد به سرم
خواستم که دگرگون شود حالم
خواستم آتش بزنم به این دل
ولی نه آتشی که به آتش میکشد همه چیز را
خوب و بد را می سوزاند
آن آتشی که می سوزاند
چیزهای خشک و فرسوده را
با حرارتش گرم می کند دل را
نورش روشن می سازد دل را
خواستم آتش بزنم این عشق سوخته را
ولی باز دیدم که این عشق سوخته است
جسم سوخته را نتوان آتش بزدش
مثل آن فولادیست که هر کار کنی
نتوانی با آتش از بِینش بری
که هرچی آتش بزنی به آن
جز اینکه سخت تر شود
ندارد فایده ای دگر

پس چه کنم با این دل
خواستم خنکش کنم
حرارات عشق نگذاشت
خواستم آتش بزنم به آن
نسوخت
باز این شب هم روز شد و
دل من هنوز آرام نگرفت
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

امشب چه خوبه حالم
می خوام پر درآررم برم به اوج آسمون
خدارو شکر
انگار همه چی دارم
انگار خوشبختیم رو تو دستام گرفتم
دارم میینمش
دارم حسش می کنم
وای خدای من
چند سالی بود که همچین حسی نداشتم
نه شاید چند سال،شاید چند ماهی
ولی هر روزش مثل یک سال بود و گذشت
چه شبهایی که تا صبح بیدار نبودم
چه روزهایی که با خستگی شروع نکردم
ولی مثل اینکه تمموم شد
تموم شد اون همه خستگی
تموم شد اون همه اشک
و خیلی چیزایی دیگه که نمیخوام به خاطر آرم
و باز هم میگم شکرت خدا واسه همه ی آنچه
که دادی و ندادی،شکرت یگانه نویسنده ی عالم
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |



چه جالبه دنیا!
آدم یه روز خوبه
یه روز بد
یه روز خوشحال
یه روز ناراحت
یه روز با فکرت دنیا رو زیرو رو می کنی
یه روز حتی حوصله فکر کردنم نداری
چه سخته وقتی مشکلی داری
می خوای حلش کنی
رهشم بلدی
ولی نمی تونی
یه بار باخودت می گی بیخیال، دنیا دو روزه
ولی باز می گی دنیا رو بیخیالشی دلت به چی خوش باشه
می گن اون دنیا هست
منم می گم هست
باز می گن اون دنیاتو باید بسازی
ما زیره همین دنیامون موندیم که می تونیم ببینیمش
آخه چه جوری میشه دنیایی رو ساخت که حتی نمیبینیش
میگن این کارا رو بکن خدا خودش درست می کنه
در قدرت خدا که شکی نیست
ولی آیا خداهم از ما همینو می خواد؟
آخه خدا که چیزی نمی خواد
این ماییم که نیازمندیم
ذهن کوچک من که نمیفهمه
نمیدونم،شایدم بعدا بفهمم
شایدم نفهمم
شاید درست شه
شایدم درست نشه
آخه چقدر شاید
چقدر اگر، چقدر اما
چقدر علامت سوال
خسته شدم از این همه شاید و اما و اگر
دیگه "بسه شدم از این زندگی خسته"
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


استاد درس می دهد و من می نویسم
او درس فیزیک می دهد و من از عشق می نویسم
دو چیز که باهم جور نمی شود
فیزیک از عدد و محاسبات می گوید
ولی عشق عدد نمی فهمد، فرمول نمی داند
اگر هم بداند هنوز بشریت به آن نرسیده
آنقدر پیچیده است که هنوز هیچ دانشمندی راه حلی برای آن ندیده
ولی ای کاش پیدا می شد فرمول آن
ای کاش می شد سرعت آن را با "وی"نشان داد و پیش بینیش کرد
کاش می شد زمان ان را با "تی" نشان دادو فهمید که کی به وقوع می پیوندد
کاش می شد ولی حیف نمی شود
نمی شود فهمید که کی می آید و کی ماندگار می شود
کی داغش به دلت می ماند و کی شادت می کند
این است دیگر قانون عشق
مثل قوانین نیوتن نیست که بتوان حفظش کرد
در عشق باید خوده نیوتن شد
خودت باید آن را تجربه کنی
و سختی کار اینجاست
که تجاربت فقط به درد خودت می خورد و بس
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


یاد آن روزهای قدیم
که زیره نور زیبای ماه
مرا می بردی به رویا های دور
که چنین چنان خواهد شد
ولی حال چه؟
که این و آن همه هیچ شد
من ماندم و خودم
با یه مشت عکس و خاطره
با هزار امید و آرزو
که شاید آیی یک روز دیگر
گرچه نیایی بهتر است
که داغ روزای دور دوباره داغ نکند دل داغ دیده ی مرا
که دیگر ندارم تحمل آن روز هارا
ولی چه کنم با این عشق؟
عشق است دیگر
سرد و گرم چه فهمد
نا توان و پر توان چه داند
هرجا خواهد لانه کند
پس بیا که دل داغ دیده را چاره کنم
ولی با این جنون عشق نمی دانم چه کنم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٥ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme