خورشید شب

من مانده ام اینجا تنهای تنها
مثل نیلوی تنها به روی مرداب
من اینجام تنها به انتظار تو
که شاید روزی آیی
مرا برداری از  این مرداب
تنها دلخوشیم این است
که در دستان تو پیر شوم
فرسوده شوم و بمیرم
دلم آن آغوش گرم تو را می خواهد
هرچند که از گرمایش خواهم سوخت
ولی هرچی باشد به از این مرداب است
به از تنهایی فرسودنش است
من که میمیرم
پس چرا با عشق و با ایمان نمیرم
تا برای معشوقم نمیرم
بیا که اینجا تنها مانده ام
در حسرت یه نگاهت مانده ام

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٩ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 
امشب باز هوای تحول زد به سرم
خواستم که دگرگون شود حالم
خواستم آتش بزنم به این دل
ولی نه آتشی که به آتش میکشد همه چیز را
خوب و بد را می سوزاند
آن آتشی که می سوزاند
چیزهای خشک و فرسوده را
با حرارتش گرم می کند دل را
نورش روشن می سازد دل را
خواستم آتش بزنم این عشق سوخته را
ولی باز دیدم که این عشق سوخته است
جسم سوخته را نتوان آتش بزدش
مثل آن فولادیست که هر کار کنی
نتوانی با آتش از بِینش بری
که هرچی آتش بزنی به آن
جز اینکه سخت تر شود
ندارد فایده ای دگر

پس چه کنم با این دل
خواستم خنکش کنم
حرارات عشق نگذاشت
خواستم آتش بزنم به آن
نسوخت
باز این شب هم روز شد و
دل من هنوز آرام نگرفت
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

امشب چه خوبه حالم
می خوام پر درآررم برم به اوج آسمون
خدارو شکر
انگار همه چی دارم
انگار خوشبختیم رو تو دستام گرفتم
دارم میینمش
دارم حسش می کنم
وای خدای من
چند سالی بود که همچین حسی نداشتم
نه شاید چند سال،شاید چند ماهی
ولی هر روزش مثل یک سال بود و گذشت
چه شبهایی که تا صبح بیدار نبودم
چه روزهایی که با خستگی شروع نکردم
ولی مثل اینکه تمموم شد
تموم شد اون همه خستگی
تموم شد اون همه اشک
و خیلی چیزایی دیگه که نمیخوام به خاطر آرم
و باز هم میگم شکرت خدا واسه همه ی آنچه
که دادی و ندادی،شکرت یگانه نویسنده ی عالم
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |



چه جالبه دنیا!
آدم یه روز خوبه
یه روز بد
یه روز خوشحال
یه روز ناراحت
یه روز با فکرت دنیا رو زیرو رو می کنی
یه روز حتی حوصله فکر کردنم نداری
چه سخته وقتی مشکلی داری
می خوای حلش کنی
رهشم بلدی
ولی نمی تونی
یه بار باخودت می گی بیخیال، دنیا دو روزه
ولی باز می گی دنیا رو بیخیالشی دلت به چی خوش باشه
می گن اون دنیا هست
منم می گم هست
باز می گن اون دنیاتو باید بسازی
ما زیره همین دنیامون موندیم که می تونیم ببینیمش
آخه چه جوری میشه دنیایی رو ساخت که حتی نمیبینیش
میگن این کارا رو بکن خدا خودش درست می کنه
در قدرت خدا که شکی نیست
ولی آیا خداهم از ما همینو می خواد؟
آخه خدا که چیزی نمی خواد
این ماییم که نیازمندیم
ذهن کوچک من که نمیفهمه
نمیدونم،شایدم بعدا بفهمم
شایدم نفهمم
شاید درست شه
شایدم درست نشه
آخه چقدر شاید
چقدر اگر، چقدر اما
چقدر علامت سوال
خسته شدم از این همه شاید و اما و اگر
دیگه "بسه شدم از این زندگی خسته"
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


استاد درس می دهد و من می نویسم
او درس فیزیک می دهد و من از عشق می نویسم
دو چیز که باهم جور نمی شود
فیزیک از عدد و محاسبات می گوید
ولی عشق عدد نمی فهمد، فرمول نمی داند
اگر هم بداند هنوز بشریت به آن نرسیده
آنقدر پیچیده است که هنوز هیچ دانشمندی راه حلی برای آن ندیده
ولی ای کاش پیدا می شد فرمول آن
ای کاش می شد سرعت آن را با "وی"نشان داد و پیش بینیش کرد
کاش می شد زمان ان را با "تی" نشان دادو فهمید که کی به وقوع می پیوندد
کاش می شد ولی حیف نمی شود
نمی شود فهمید که کی می آید و کی ماندگار می شود
کی داغش به دلت می ماند و کی شادت می کند
این است دیگر قانون عشق
مثل قوانین نیوتن نیست که بتوان حفظش کرد
در عشق باید خوده نیوتن شد
خودت باید آن را تجربه کنی
و سختی کار اینجاست
که تجاربت فقط به درد خودت می خورد و بس
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


یاد آن روزهای قدیم
که زیره نور زیبای ماه
مرا می بردی به رویا های دور
که چنین چنان خواهد شد
ولی حال چه؟
که این و آن همه هیچ شد
من ماندم و خودم
با یه مشت عکس و خاطره
با هزار امید و آرزو
که شاید آیی یک روز دیگر
گرچه نیایی بهتر است
که داغ روزای دور دوباره داغ نکند دل داغ دیده ی مرا
که دیگر ندارم تحمل آن روز هارا
ولی چه کنم با این عشق؟
عشق است دیگر
سرد و گرم چه فهمد
نا توان و پر توان چه داند
هرجا خواهد لانه کند
پس بیا که دل داغ دیده را چاره کنم
ولی با این جنون عشق نمی دانم چه کنم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٥ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme