خورشید شب

هر روز من چشام رو به یاد تو باز می کنم
امروز هم با یادت چشام رو باز کردم
ولی امروز با روزای قبل فرق می کرد
می دونی چرا؟...
دیشب قبل خواب مثل همیشه چشام خیس شد از یادت
و مثل همیشه با یاد تو به خواب رفتم
ولی انگار دیشب فرق می کرد
آره فرق می کرد
چون بعد از اون روزا
هرشب با این امید می خوابیدم که شاید خواب تو رو ببنم
دیشب به آرزوم رسیدم
آره خواب تورو دیدم
خواب دیدم با همیم
توی یه خیابون
جالب بود
بارون می یومد
ولی نور ماه بود که راهمون رو روشن می کرد
تو اون لحظه تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود
که این نور ماه من است که می درخشد
بی آنکه کسی درخشش را بفهمد من آن را درک می کردم
دستام تو دستات بود
و همین بود که گرمم می کرد
گاهی اوقات به چشمام نگاه می کردی
اون موقع بود که آرمشم افزون می شد
باهم داشتم می رفتیم
تا اینکه به یک دو راهی رسدیم
من یک راه رو پیشنهاد دادم و تو راه دیگری را
دستم را به دستانت سپردم که تو راه تو بیام
نمی دونم چی شد
تو وارد اون راه شدی و رفتی
ولی من هرچه صدایت زدم که نرو من نمی تونم بیام
ولی انگار نمی شنیدی
و همچنان به راهت ادامه می دادی
بی آنکه زره ای به من توجه داشته باشی
سعی کردم دنبالت بیام ولی
هربار که سعی می کردم انگار یه کسی یا یه چیزی به عقب پرتم می کرد
خیلی سعی کردم خیلی فریاد زدم
ولی تو ناگهان ناپدید شدی
و من تنها بر سره دو راهی نشستم
انقدر صبر کردم و صبر کردم
که از شدت سرما و ترس از تاریکی
از خواب پریدم
وقتی چشام رو باز کردم
مثل هرروز امیدوار نبودم ببینمت
انگار نفس هایی که با یاد تو میومدن و می رفتن
تو سینم حبس شده بودن
آره بغض بود که راه گلوم رو گرفته بود
و یه چیزی ته دلم می گفت
که دیگه تو را نخواهم دید


نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 

 
وقتی که دم غروب می شینم کنار پنجره
یاد اون روزها می افتم
همان روزهایی که مطمئنم که تو فراموشش کردی
ولی من هنوز نتونستم اون روزها رو از یاد ببرم
و چه سخته این یاد های یک طرفه
چه سخته وقتی بارون میاد
وقتی زمین خیس میشه
وقتی من بارون رو تماشا می کنم
چون دستای گرم تو نیست
نیست که من رو گرم کنه
چون چشمای تو نیست
نیست که بهش زل بزنم و آروم بشم
چون آغوشی رو به یاد می یارم
که دیگه نمی تونم حسش کنم
دیگه نیستی که لمست کنم
نیستی که با گرمای وجودت
زندگی رو احساس کنم
ولی هنوز با یادت زنده ام
هنوز به یادتم
هنوز...
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 

همه چیز از یک وجه اشتراک کوچیک شروع شد
یادش بخیر
اون روزی که اون وجه اشتراک رو پیدا کردم
یک لحظه، حتی یک لحظه هم فکرش رو نمی کردم
فکرش رو نمی کردم که به اینجا بکشه
فکر نمی کردم که به اینجا برسه
به جایی که من به او فکر کنم و بنویسم
نمی دونم چه شد و چه گذشت
همان قدر می دانم آنقدر سریع آمد و یار دل شد
که هنوز خودم حیرانم
حیران کاری که کردم، کاری که شد
وای خدای من
چه فکر می کردم و چه شد
حالا من عاشقم
من همان عاشقم که بخاطر معشوق
کوه را کاه خواهم ساخت و به دجله خواهم زد
بی آنکه حراسی داشته باشم
بی آنکه ذره ای شک کنم در کارم
آری از همان عشقی می گویم که می گن
کور است و دیوانگی عصای اوست
من هم همان عشق را می خواهم
بگذار کورم کند
بگذار کوریش چشمم را بر دنیا ببندد
تا بتوانم با عصایش دیوانه وار دوستش داشته باشم
او شیرین بشود یا نشود من فرهاد او شده ام
خواه یا نا خواه مجنون وی گشته ام
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme