خورشید شب

من همین جا هستم
جایی در همین نزدیکی
صدایی که می شنوی آری مال من است
دست هایت در دست من است
جای تو در قلب من است
من تو را می خوانم و می خواهم و می بویم
اما دریغ از یک نیم نگاهی از سمت تو
نمی دانم چگونه می شود که که قلب من به تو نزدیک و قلب تو آنقدر دور
فکر کنم به خاطر آن است که تو مرا در آینه می بینی
تو مرا نمی خواهی ، فقط تصویری از من می خواهی
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 آنقدر گریه کرده ام که برایم اشکی نمانده
 آنقدر خیس کرده ام این برگ کاغذ را که توان پذیرایی جوهر را ندارد
 آنقدر فکر کرده ام که ذهنم مملو شده از تو
 آنقدر ندیده ام تو را که چشمانم جز تو چیز دیگری نمی خواهند
حتی حاضر به باز شدن هم نیستند
 آنقدر بوی تنت را نشنیده ام که بوی در مشامم نیست
 آنقدر طمع لبانت را نچشیده ام که دیگر تلخی برایم بی معنا شده
 آنقدر دستانم از نبود تو خالی شده اند که دیگر سرما را حس نمی کنم
 آنقدر محبت ر ندیده ام که دیگر نفرت شده سرتاسر روزهایم
 دیگر خسته شده ام از این مردگی محض
 باشد که روزی آید که دوباره با تو به زندگی بر خواهم گشت

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


یادم دیشب تو کنار من بودی
دستهایت پر کرده بود دستانم را
کم کم داشت نم نم بارون می زد
تیک،تیک،تیک
یکی یکی ،با یک ترتیب دلنشین به پنجره اتاق می خورد
توی هر تیک صدای قلب تو را می شنیدم
که به چه زیبایی می تپد، چه نظم خاصی دارد
آروم آروم،انقدر آروم که من آشفته را هم آروم می کرد
آشفته از یک لحظه نبودنت ،ولی انگار تو بهم می گفتی که همیشه خواهی ماند
آری ماندی شاید خودت نه ولی یادت مانده
از آن دیشب چند ماهی می گذرد
ولی گذر روزگار ذره ای از یادت کم نکرده
شاید عادت کرده باشم
شاید عادی شده باشد برایم ولی ذره ای قدیمی نشده
هربار که در ذهنم مرور می شود تازگی خودش را دارد
نبودنت پائیز زندگیمه،یادت بهاره افکارم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme