خورشید شب


پشت پنجره ای نشسته ام
به بیرون می نگرم
تصویر تو تداعی می شود در ذهنم
در همان هنگام قطره ای آب از اعماق آسمان به روی پنجره می نشیند
و همینطور دیگری و دیگری
انگار که قصد بر این دارند که تصویر تو را بشویند
نا غافل از اینکه تصویر تو هک شده در قلبم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


عشق،چه غریبانه آشناست این واژه
یادم که موقعی که آمد حتی سلام هم نکرد
سلام؟
حتی اجازه هم نگرفت
بی درنگ شد یار زندگیم
نمی دانم که برای رفتنش اجازه می گیرد یا که نه؟
هرچند که بی اجازه آمد ولی نمی خواهم حتی یک لحظه نباشد
حتی فکرشم نمی کنم که یک روز برود،حتی اگر آن روز تو نباشی
شک ندارم که با یاد تو همیشه در کنار عشق خواهم ماند
می دانم که اگر نباشی با یادت خواهم سوخت
ولی بگذار که بسوزم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


می نویسم، می نویسم، می نویسم
خط می کشم، خط می کشم، خط می کشم

نمی دانم چه بگویم
نمیدانم چه بنویسم
می دانم چه می خواهم،می دانم چه نیاز دارم
نمی دانم چه کنم،نمیدانم چه گونه بیانش کنم
نمی دانم چگونه به دستش آرم
همه فکرم پر از دانسته هاست و همه زندگی ام پر از ندانسته هاست
نمی فهمم،می فهمم یا که نه!
نمی دانم اسم این را چه بگذارم
جنون؟عشق؟دوست داشتن؟تنهایی؟...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

چند تا خط بی انتها کنار کاغذ
ریختن جوهر به روی کاغذ
درد دل های من را نشان می دهد با کاغذ
در دلم چیزهایی دارم که خودم می دانم باهشان چیکار کنم
نیازی نیست تو به آنها فکر کنی من دل خودم را بلدم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

من اینجایم

من اینجا بوده ام،من اینجا خواهم بود

تنها چیزی که دلهره ای نیاز ندارد وجود من است

تمام ترس من از توست!

نکند روزی آید که بخواهد تو بروی

وای به روزی که دلیل رفتنت من باشم

خودم را نخواهم بخشید

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


ناگهان یاد شب آرزوها افتادم
آن شب ترسیدم چیزی را آرزو کنم
ترس من از این بود که نکند آرزویم غلط باشد
نکند با این آرزو باعث چیزی شوم که نمی خواهم
آرزوی من آرزوی تو بود
امروز فهمیدم یا حداقل دلم این را گفت
و همینطور گفت که ترس من  همان ترس توست
درست و غلطش پای خودش من باورش کردم
تمام ترس من نبود ثانیه ای بدون وجود توست

 

تقدیم به احساس

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٧ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

زندگی را دوست دارم با دوستت دارم های تو

زندگی برایم زیباست  وقتی زیبایی چون تو دارم

زندگی برایم آرامش بخش است وقتی دستان تو را دارم

زندگی شیرین است آن زمان که شیرینی بو سه هایت را می چِشَم

زندگی با من است وقتی تو با منی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢۳ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |



دیگر هیچ چیز را به یاد نمی آورم از گذشته
دیگر نمی توانم به گذشته فکر کنم
همه ی آنچه که بودم را فراموش کرده ام
زیرا که زندگی من از همین الان شروع شده
انگار همین چند لحظه پیش به دنیا آمدم
زندگیم تازه می شود با هربار پلک زدنت
عمری تازه می گیرم با هر بار نگاهت
تمام ترسم از زندگی یک لحظه نبودنت است
سرتا سر فکرم پر شده از تو،از وجود تو
همه ی هست های من تو هستی
شک نکن، نیستی تو، نیستم خواهد کرد

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٥ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

تمام دوست دارم هایم  را نگه داشته ام در سینه ام

هرچند جایشان دیگر تنگ شده

ولی حفظشان خواهم کرد تا همه را یکجا نثارت کنم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٥ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

هر لحظه در ذهن منی
هر ثانیه به تو فکر می کنم
به رفتارت ،به حرکت هایت، به عقایدت،به آنچه که هستی

لحظه ای در پلک زدنم گر مکث کنم،تنها چیزی که خواهم دید تو هستی، هستی من
آن لحظه که در خواب فرو می روم گر صدایی شنوم از لبان توست

گر خدا منتظر شنیدن نیاز من باشد، تنها نام تو را از من خواهد شنید و بس
انگار تو در زندگی من جمع خورده ای آن گونه که کسر نخواهی شد

از نظر حال من فاصله ها بی معنی است وقتی ذهنم، قلبم، فکرم به تو نزدیک است
امید بر این دارم که جاده های دلمان یک طرفه نباشد

احساس خوبی است وقتی که چیزی را پیدا می کنی که عمری به دنبالش بودی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٤ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


خسته ام از هست ها و نیست ها
خسته ام از بودن ها و نبودن ها
خسته ام از علت ها و معلول ها
خسته ام از دروغ ها و حقیقت ها
خسته ام از خودم،از اطرافم،از همه چی
خسته ام از وقتی که نبودت را حس می کنم ولی تو را نمی یابم
خسته ام حتی دیگر از تو

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٦ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme