خورشید شب

برگ برگ برگ

صفحه صفحه صفحه

دفترم را ورق میزنم

نوشته هایم را می خوانم

بعضی قسمت های آن از اشک سوخته

برخی جاهایش هنوز شعله می کشد

آخر مگر این کاغذ بی جان تا چه حد تحمل سوز و درد را دارد

کاش به جای رقص جان سوز قلم روی کاغذ، می توانستم فریاد بزنم

هرچند از صدای بلندش هیچ گوشی توان شنیدنش را ندارد

ولی حداقل آنست، که دل خودم کمی آرام خواهد گرفت

کاش غریبه ای را می شناختم تا بی دغدغه با وی حرف دل زنم

آخ!که چه قدر سخت است

کسی نباشد که خیلی چیزهارا بی درد سر برایش بگویی

بدون آنکه واهمه ای از فردا داشته باشی

کاش لایق آن بودم که با خدایم به سخن بنشینم

کاش گوشی داشتم که می توانستم حرف هایش را بشنوم

کاش کاش کاش...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

یک موسیقی نرم

زیر آسمان یک شهر

شهری که روی در و دیوار آن از تو خاطره ها دارم

همه چیزش برایم خاطره است

حتی خودم

تاریکی آسمان این اجازه را به من می دهد، کمی گونه هایم را مرطوب کنم

به هر ستاره که می نگرم، نور چشمانت را برایم تداعی می کند

ولی کجاست خورشید من، کجاست که آسمانِ دلم را روشن کند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

خودکار را به روی کاغذ می آورم
هنوز به رقص نیامده و جوهری از آن خارج نشده
آن لحظه که  به تو فکر می کنم
قطره اشکی از چشمانم می لغزد و کاغذ دفتر را مرطوب می کند
آنقدر درد و سوز در خود دارد که دیگر تحمل تکان ها و دل نوشته های خوکار را ندارد و به سرعت پاره می شود
از بین می رود
شاید با اشک توان سوختن نداشته باشد
ولی طوری نابود می شود که خاکستر هم از آن باقی نمی ماند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 


چقدر زیباست دنیایمان
زیرا که آفریننده ی زیبایی دارد
آری
از امید می نویسم
از آرزو
از چیزهایی که چندی بود و فراموش کرده بودم
از خودم
از خدایی که می خواهم بنده گیش را کنم
همان خدایی که خیلی چیزها را بهم داد
خیلی آرزوهایم را بر آورده کرد
هرچند آنجا نپرسیدم چرا برآورده می کنی
ولی
بابت چبزهایی که به من نداد ،برایم دلایل قشنگی آورد
آنقدر زیبا که برایم اثبات شد که آنطور که فکر می کردم نیست
عاشقتم تنها سزاوار عشق

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


نمیدانم چه دارد این دل شب؟
نمی دانم این شب ها محرم راز است یا افشاگر ان؟
هرچه که هست، هرآنچه که اتفاق می افتد شک ندارم که از دل همین شبهاست
بگذریم
حال من در همین شب هاست که دگرگون می شود و شده
این شب است که شاهد تک تک لبخند ها و گریه های من بوده،هست،و خواهد بود
چه اتفاقات خوب وبدی که در کوچه پس کوچه های همین شب های نه چندان غریبه،که برای من نیافتاده
توی یکی از همین شبها بود که من فهمیدم، که درکت کرده ام
توی یکی از همین شب ها بود که فهمیدم، چه کرده ای با دلم
توی همین شب ها بود که لحظه لحظه به تو نزدیک می شدم
و چه بد که توی همین شب ها بود که فهمیدم، دارم ترد می شوم از سوی تو
فهمیدم که دیگر نمی توانم به سوی تو سوق پیدا کنم
فهمیدم که هر چند ذهنم لحظه به لحظه به تو نزدیکتر می شه
ولی جسمم ثانیه به ثانیه به اجبار تو از تو دور میشه
فهمیدم که باید فراموشت کنم، و فهمیدم که نمی توانم فراموشت کنم
حال فکر کنم فهمیدی که چرا می گویم که این شب ها چگونه شاهد خنده ها و گریه هایم بوده
چه شب ها که تا صبح بیدار نبودم تا برای اینکه روزه بهتری با تو بگذرانم
آری
و همینطور چه شب ها که تصمیم نگرفته ام که  تورا فراموش کنم
نمیدانم می دانی یا نه که چقدر سخته، آدم بخواد خودشو فراموش کنه

به امید شب های بهتر برای روزهای قشنگ تر و امید برای تلاش یاد آوری خاطرات نه فراموشی آن


نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

گوش من تشنه ی یک دوست دارم توست
تپش قلبم نظمش به هم می خورد وقتی تو را می بینم

(چون می خواهد خودش را با تو هماهنگ کند)
چشمانم دیگر تلف شده اند برای چند ثانیه بیشتر دیدن تو
لبانم قفل شده اند از اینکه به خواهند به سخن با غیر تو بگشایند
انگار که تمام احساسم را تقدیم تو کرده ام، بی آنکه خود بدانی



نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 


حالم عوض میشه هر لحظه
خنده روی لبانم جاری
در ذهنم زار زار می گریم
با چشمانی باز در خواب رویا فرو می روم
واسه خاطرات شیرین گریه می کنم
به خاطرات تلخ می خندم
این است حال من
دیگر هیچ کس حوصله من را ندارد
حتی خودم
حتی تو که همه زندگیم بودی و هستی


نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 

زندگی زیباست،به زیـــبایـــــی بـــــرق چــــــــــــشــــمـــان تــــــــــــــو
زندگی زیباست،وقتـــــــی تـــــــو هـــــــــستـــــــــــــی در کـــــنــــــارم
زندگی زیباست، وقــــــتی حــــــــتی یــــــــاد تو باشـــــــد در یـــــــادم
زندگی زیباست،زمانـــی که جـــای همیـــــشگی منتــــظر تو هسـتم
زندگی زیباست، وقتی آهنگی را گوش می دهم که تو دوســـت داری
زندگی زیباست، آن لحظه که قلـــــــــــــــبــم به انتظار دیدارت می تپد
زندگی زیباست، آن لحظه که زیر بارون قدم قدم در کنــار هم هستیم
زندگی زیباست، وقتی چشمهایم را به چشـــــم هایت مــــی سپارم
زندگی زیباست، وقـــــــتی که صبـــــــح با ســـــلام تو بیدار می شوم
زندگی زیباست، زیــــــــرا که تو تــــــمــــــام زنـــدگــــی مـن هـســتی


نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

تا دیروز هرکس به قلبم می نگرید
تنها چیزی که می دید خودش بود
تا دیروز درهای قلبم بسته بود
کسی نبود که توان باز کردنش را داشته باشد
تا دیروز چشمانم فقط انعکاس نور داشت
همه فقط و فقط نور خودشان را می یابیدند در چشمانم
اما امروز...!!!
امروز با نگاه تو
چهار چوب قلبم لرزید
آینه ی دلم شکست
آری تنها کسی بودی که به قلبم آمدی
وقتی چشمانت در چشمانم گیر می کند
دنیای اطرافم طوری دیگر می شود

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme