خورشید شب

هز زمان که کمی دل تنگت میشوم

در خلوت خود سجاده ی تنهایی هایم را به سوی کعبه ی دلت پهن میکنم

دستهای مستمند خود را به سویت دراز می کنم

نیت! دیدار تو و برای نزدیک شدن به عشقت

نمازی برای خود و برای رضایت عشق به جای می آورم

هر رکعت آن دنیایی دارد...، رکوع و سجودت می کنم

انگار هیچ فاصله ای میان من و خانه ی دلت نیست

رکعت آخر..!

وقت پایانش قطره اشکی کنج چشمانم جمع می شود

گویند که دعای دل سوخته خیلی زود به اجابت می رسد

بعد نماز ذکر نامت را می گیرم تا شاید به دل ما  نیم نگاهی بی اندازی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢۸ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

کـاش پرنــــــده ای بودم، ____تا در قفس تو بودم
کـاش آب جـــــاری بودم، ____تا هر روز رویت راببویم
کـاش هـــــــــــوایی بودم، ____تا هر روز من را استشمام می کردی
کـاش فقط آهنگی بودم، ____تا هروز با شنیدنم آرامت کنم
کـاش قطره بارانی بودم، ____تا باریدنم غم هایت ا بشوید
کـاش رویـــایــــــی بودم، ____تا در خوابت به دیدنت می آمدم
کـاش پــــــــــروازی بودم، ____تا برایت لذت بخش بودم
کـاش نویسنده ای بودم، ____تا حرف دلت را می نگاشتم
کـاش تکه سـنگی بودم، ____تا برایت نگین انگشتری می شدم
کـاش بـــــــــــــــــــــودی، ____تا همه ی عمر باشم

کـــاش ســـــاحـــــری بـــودم، تا همه ی دلـتـنـگـی هایت را پر می کردم
نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٧ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٧ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

بودنت را چگونه تمنا کنم

چگونه پر از خواهش بگویم از دیروز

چه بنویسم از یادت تا بدانی هستی

به کدامین فبله دست به دعا با باز کنم تا باشی

از کدام جام شراب بنوشم تا مست چشمان تو شوم

رد پایت را به کجا بیابم تا سرمه ی چشمانم کنم

عطر تنت را به کدامین باغ ببویم

آغوشت را در کدام  بهشت تجربه کنم

آهنگ صدایت را از کدام ساز بشنوم

دریا دلت را در کدام آسمان بیابم

لطافت تنت را با کدام حریر ابریشمی می توان لمس کرد

سکوت لبانت را با کدامین کلید سخن بگشایم

کدامین نگین انگشتری را بیاورم تا در دستانت جلوه کند

کدامین حرز را به نامت بخوانم تا در امان بمانی

از کدامین بام، بانگ دوستت دارم سر دهم تا بشنوی

به راستی کدام پروانه لایق سنجاق سری شدن شما را دارد

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٥ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |




گاهی آدم فراموش می شود فقط
گاهی دیگران تصمیم می گیرند که نباشی
اما گاهی هم خود آدم تصمیم می گیرد که دیگر نباشد
برود و فقط پنهان شود
بر لبانش مهر خاموشی بزند و کسی از او نفهمد
هیچ کس نداند ته دل او چیست
پشت چهره ی غریبه با درون، خود را پنهان کند

گاهی خود را مجبور به خنده می کند
گاهی هم به اجبار سِگِرمِه هایش را در هم فرو می برد

هر زمان که کمی احساس خوشحالی می کنم، لبخندم تبدیل به غمی در چهره می شود
هر زمان که حس فراموشی می کنم تمام خاطرات مرور می شود دوباره

*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*


هیچ چیز در این دنیا فراموش نمی شود
دست هایی که کاری می کنند، پاهایی که جایی می روند
و حتی نیت هایی که درون قلب ها شاید تا ابد بماند

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢۳ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

آرام، ساکت، خاموش
جایی در خلوت خود

آنقدر خلوت که تنهایی هم آنجا جایی ندارد

جایی که فریاد ها خاموش و سکوت ها زننده است

جایی در پس این دنیا و آن دنیا

جایی که حضور خدا هم به سختی احساس می شود

جایی به دور از شیطان

جایی به رنگ بی رنگی ها

آنجا نه مرگ است نه زندگی

چشم های همه باز است و همه خوابند

سرزمینی از جنس بی منطق،از جنس بی معنی، بدون مفهوم

حتی روشنایی ها هم تاریک اند و تاریکی ها زننده...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٢ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 



واژه خیلی زیباییست، اما...؟
اما اینکه خیلی عمیق است
آنقدر عمق دارد که نمی توان انتهای آن را دید

فرق نمی کند که انتهایش روشن باشد یا تاریک
آدمها از چیزی که آن را نمی بینند می ترسند
حق دارند...!
وهم دارد، پا درون راهی گذاشت که مقصد آن مشخص نیست

اما فقط و فقط یک علاقه عریانی یا همان دوست داشتن بی آلایش می تواند-
-این جرعت و شجاعت را به آدم بدهد که پا درون هرچیزی بگذارد
نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٠ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

تا دیروز هرکس به قلبم می نگرید 
تنها چیزی که می دید خودش بود

تا دیروز در های قلبم بسته بود
کسی نبود که توان باز کردنش را داشته باشد

تا دیروز چشمانم فقط انعکاس نور داشت
همه فقط وفقط نور خودشان را می یابیدند در چشمانم

اما امروز...!
امروز با نگاه تو
چهار چوب قلبم لرزید
آیینه ی دلم شکست
آری تنها کسی بودی که به قلبم آمدی
وقتی چشمانت در چشمانم گیر می کرد...

 

پ.ن: از آن گذشته است ;) 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٠ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 

اگر غم نباشد، چگونه می شود از بوسه های سیگار لذت برد؟!

اگر فراق نباشد، چگونه می توان به شوق وصال رسید؟!

اگر سوز دل نباشد، چگونه می توان ساز خود را به آتش کشید؟!

اگر خار نبود، پس ارزش گل کجا می رفت؟!

و در آخر...

اگر عشق نبود، احساس پاک چه می شد...!؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٠ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


یک دفتر قدیمی که درونش پر از دل نوشته هایی است
که قلم می گفت و دفتر در دلش نگه می داشت

کاغذی که از جنس فولاد است، سخت و محکم
جوهری که از جنس آتشی مرطوب است

سکوتی به شوکت باد و دستانی به رنگ فقر
کوه هایی که پوشالی است، تو خالی و باید به همان ها تکیه کنی

در اواسط بهمن به رنگ شادی، به بوی غم، به صدایی ناشنوا
چشمانی به برق بی اعتمادی اما زیبا...

خسته و آلوده، پنهان شده در تاریکی با چشمانی بسته
ولبانی با کلمات تاریک و گنگ

پاهایی که به روی هوا به سمت دره قدم بر می دارند
ابرهایی که به تیرگی بغض کرده اند اما نمی بارند

رعد و برقی پر نور اما بی صدا
... که درکش با چشمانی باز است

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٩ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

عشق هر چه قدر که درگیر تاریکی و گنگی هم باشد
اما پاکیش برایم اثبات شده است

هر چقدر که جسم آدمی درگیر زمان مکان است
روح وی به همان میزان درگیر عشق است و ایمان

هر آن کس که عشق را شناخت دیگر نمی تواند آن را فراموش کند
حتی اگر از این جسم گلی وا رَِها نَهانَد

چرا که عشق پرستیدنیست نه داشتنی...

عشق همان کعبه ایست که وقتی مستطیع می شوی به تو واجب است
هفت دور سهل است، به دور آن باید هزاران بار پیچید، روئید و خشکید...

آنگاه است که در گوشت آرام زمزمه می کند، ندایی از بی نوایان
آنجاست که هر چند هم بغض نگه داری، اما چشمانت قاصرند از نباریدن!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٦ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

حقیقت تلخی است این زندگی
حتی ناب  تر از یک اسپرسوی دوبل

تلخی که انگار شیرین است؟!
چرا که هر کسی انتخابش می کند

انگار هر چیز که آن را بیشتر تلخ می کند
مزه اش دل نشین تر می شود

 مثال ساده اش همین عشق
آری همین عشقی که همه و همه از آن می گویند 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٥ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 

قلم چه عشقانه فروود می آید بر روی کاغذ هرزه
کاغذی که قلم را به جوهر درونش می فروشد

خورشید هروز به جای جای زمین می تابد و همه ی خوبی ها بدی هایش را در بر می گیرد
غافل از آن است که زمین هرشب همه ی پاکیش را به سوی ماه ارزانی میکند
همه ی شبانه اش را با ماه ای می گذراند که نورش هم از آن خودش نیست

عاشق ها دل به معشوق هایی می بندند که خود عاشق دیگری اند
نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

خوشیختی ساکن است!
زندگی در گیر جاری بودن زمان!

نمی شود جاری را در ساکن جای داد
مگر جاری را هم بتوانی ساکن کنی

زندگی ساکن نمی شود مگر با مرگ...!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 

 

گاهی هم چرخش زندگی می ایستد
هیچ ثانیه ای وجود ندارد که پس از ثانیه دیگری بیاید
حتی قدم هایت به جلو نمی رود

همه چیز ساکن
ساکن محلی به نام ناکجا آباد

بوی جنگلی خیس بعد از یک آتش سوزی
جنگلی که برای همیشه مرطوب شده است

خورشیدی که در پس کوه ها مانده
فراموش کرده که باید غروب کند یا طلوع

باد چه یکنواخت و کسل کننده می وزد
انگار سرما فراموش کرده که با چرخش باد بعد از گرما بی آید

باران نمی ایستد، سیل هم نمی آید، ابرها هم سرخ

ساعت شکست، عقربه ها نیست شد
و دیگر زمانی برای گذشتن وجود ندارد

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

من خواهم آمد

از دور، از جایی که نخواهی دید

از سرزمینی به رنگ خاکستری

که کوچه ها و محله هایش از جنس خاطرات است

مردمانش مردگانی که فقط راه می روند

خورشیدش طلوع نکرده به غروب می رود

درختان خشک و شکسته

مجسمه هایی پیر از جنس سنگ به رنگ سبز

خانه ها مدام در آتش جنگ می سوزد

دوست داشتن ها مرده، سقف دل ها کوتاه

آری روزی از اینجا سفر خواهم کرد، به سویت خواهم آمد

########################

سکوت خواهم کرد تا بشنوم درونت را

شنیده می شود رقص زیبای کلمات بین لبانت

حس می شود تنازی پلک هایت روی دنیایم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme