خورشید شب

همچون نور آفتاب هستی برایم

پر صلاوت و دوست داشتنی؛ گرم!

هر چقدر هم که نباشی، هرچقدر هم که آسمان ابری باشد

شاید گرمایت را نداشته باشم ولی باز نورت هست

کدامین روز هفته اش بی تفاوت است، دم غروب که می شود هزار بار جان می دهم

از غروب تا طلوع دیگر برایم هزار سال می گذرد

هر شب را با فکر فردایی روشن می گذرانم

هر صبح را به دنبال روشن تر شدن هستم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٢ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

یک گلوله پر احساس وسط دو انگشت دست راست
قلم در دست چپ بر روی کاغذ
هدف مغز
فرمانده دل، سرباز من
شلیک...!
ذهنم پر شد از احساس تو

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

فرمانده مرد!
سرباز بی کس شد
تنها شد...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۸ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |


گاهی اطرافمان بی روح می شود
بدون حس، دقیقا کرخ مثل دستی که ساعت ها زیر سرمان جا مانده
ولی می توان خاطرات خاکستری به نقش و رنگ در آیند
نه برای اینکه با آنها زندگی کنیم نه!
برای اینکه یاد آنها امیدی به فردا بدهد
بر درست و غلطش علم ندارم ولی نبود یاد ها یعنی گیر کردن در حال
و بودشان یعنی ساختن آینده ای روشن
در فردا منتظرت نشسته ام

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٥ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

می نویسم!

صدایی درونم می گوید:

"برای چه می نویسی؟

برای کِه می نویسی؟"

می گویم:

"گر ننویسم پس چگونه بگویم؟

با کِه حرف دل بزنم؟

به کِه چه بگویم که نرود

که اگه رفت برگردد"

 

راست می گوید

جای انگشتانم روی این خود نویس خاکستری رنگ کبود شده است

گر به کاغذ سیاه شده ام روح دهند

آنقدر گریه می کند تا همه چیز پاک شود

آری گریه دل ها را می شوید

آدمی را پاک می کند

قلب ها را جلا می دهد

گریه همه چیز را می برد

اشک می شوید

اشک آب می کند، همه چیز را غرق خود می کند

...!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٥ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

باشد

قبول

هرچه بر سر من آمد قبول

اصلا معترضش نیستم

اصلا اشکالی ندارد

من خاموش

من ساکت

اصلا دهانم را مهر و موم کردم

باشد من باید می رفتم

اصلا سرنوشت من در تاریکی رقم خورده است

اما اما...!

اما تو نه...

تو نباید...

کدامین عدالت؟

کدامین حکم...

آخر به کدامین تغاص...

اصلا کدامین گناه نکرده ات...

 

می دانی که چیزی از برای خود نمی خواهم

نمی توانم بخواهم...

 

تو بر گردنم حق داری جانم به فدایت

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٥ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

هنوز هم می نویسم
هنوز هم دستم به قلم می رود
هنوز هم می تونم به خوبی درک کنم
فواصل هرچند که خیلی طولانی است
ولی می توان از یک راه تاریک و خاموش
که هیچ کس از آن خبر ندارد به آن رسید
می توان شنید و دید و هیچ چیز نگفت
ولی می توان همه ی آن ها را نوشت
می توان نوشت تا دیگری بخواند و گفت
می توان از روز های سخت تجربه گفت
می توان از نبودن های غرور گفت
می توان از آمد شد های احساسی گفت که سالهاست انگار باید خاک می شد
نمی دانم چرا این احساس تجزیه نمی شود
هر بار که نقش قبرش می کنم هنوز زنده است و سر حال
شاید نباید دیگر خاک شود
باید بی آید و بار دیگر زیر پر و بالم را بگیرد
کاش من را پیدا کنی...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٩ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme