خورشید شب

دیگر نمینویسم (حداقل برای مدتی)

 

 

تمام شد 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

رمز عبور: همان رمز وبلاگ بی نام و نشان (m)

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۸ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۸ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

نه جرعت شروع
نه انتظاری برای پایان

نه فرار می کنم
نه بر میگردم

نه می میرم
و نه زندگی می کنم
جان می دهم، جان!

بی حس! فقط میبنم 
یک زندگی کاملا نباتی

تهی شدم...
یا شاید خالی تر از تهی

نه فردا دیده میشود
نه گذشته به یادم می آید

در ذهنم همه چیز به هم ریخته
انگار در زمان گم شده ام 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٦ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

خدایا به این جماعت بگو که انتظار خود عشق است...!

 

پ.ن:امروز، فردا را با تو خواهم ساخت

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۱ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

می بینی قلمم چه هرز پیچ و تاب می خورد

می بینی نوشته هایم چه هرزه شده اند  و چگونه هرزگی می کنند

که برای تو به نثر می آیند

اما تو می خوانی به دیگری نسبتشان می دهی

و شاید دیگری به دیگری!...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱۸ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 
آن آمدن و رفتنت برای من سوغاتی داشت
صبرم را زیاد کرد و دلم را نازک
آنگونه به پایت صبر خواهم کرد که انگار آمدنت را از خط قرآن خواندم
و هرشب را با بوی باران به خواب می روم، قطره قطره...
نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٤ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

 

 

به دنبال جایی می گردم خلوت و آرم
گوشه اتاقی در کنج تنهایی هایم
سیگارم را خاموش کنم
سرم را بین دو زانوی بغل گرفته ام ببرم
همه ام را به آغوش بکشم
دلم را پر از اضطراب بودنت کنم
در ذهنم ، میان افکارم بپیچی همه جا را پر کنی از خودت
رویا ام را ببنم حتی برای لحظه ای باورش کنم، باورت کنم
اما هربار به آخرش که می رسد تو دور می شوی
دور می شوی و میان مه و نور گم می شوی
و من در یک تاریکی مطلق می مانم و گم می شوم
نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

انگار که عمری است می خواهم گریه کنم و اشک بریزم
می خواهم زار بزنم و ناله کنم
می خواهم التماست کنم
می خواهم همه چیز را کنار بگذارم و فقط تو را دریابم، بهترینم!
می خواهم شب را به سوی تو سحر تو کنم
دیگر زندگی طویل نمی خواهم...
زندگیم را می خواهم وسیع کنم تا شاید بتوانم تو را با تمام شکوه و عظمتت در آن جای دهم
زندگی بی حضورت، مرگی است پنهانی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme