خورشید شب

 

همه چیز از یک وجه اشتراک کوچیک شروع شد
یادش بخیر
اون روزی که اون وجه اشتراک رو پیدا کردم
یک لحظه، حتی یک لحظه هم فکرش رو نمی کردم
فکرش رو نمی کردم که به اینجا بکشه
فکر نمی کردم که به اینجا برسه
به جایی که من به او فکر کنم و بنویسم
نمی دونم چه شد و چه گذشت
همان قدر می دانم آنقدر سریع آمد و یار دل شد
که هنوز خودم حیرانم
حیران کاری که کردم، کاری که شد
وای خدای من
چه فکر می کردم و چه شد
حالا من عاشقم
من همان عاشقم که بخاطر معشوق
کوه را کاه خواهم ساخت و به دجله خواهم زد
بی آنکه حراسی داشته باشم
بی آنکه ذره ای شک کنم در کارم
آری از همان عشقی می گویم که می گن
کور است و دیوانگی عصای اوست
من هم همان عشق را می خواهم
بگذار کورم کند
بگذار کوریش چشمم را بر دنیا ببندد
تا بتوانم با عصایش دیوانه وار دوستش داشته باشم
او شیرین بشود یا نشود من فرهاد او شده ام
خواه یا نا خواه مجنون وی گشته ام
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme