خورشید شب

 

 
وقتی که دم غروب می شینم کنار پنجره
یاد اون روزها می افتم
همان روزهایی که مطمئنم که تو فراموشش کردی
ولی من هنوز نتونستم اون روزها رو از یاد ببرم
و چه سخته این یاد های یک طرفه
چه سخته وقتی بارون میاد
وقتی زمین خیس میشه
وقتی من بارون رو تماشا می کنم
چون دستای گرم تو نیست
نیست که من رو گرم کنه
چون چشمای تو نیست
نیست که بهش زل بزنم و آروم بشم
چون آغوشی رو به یاد می یارم
که دیگه نمی تونم حسش کنم
دیگه نیستی که لمست کنم
نیستی که با گرمای وجودت
زندگی رو احساس کنم
ولی هنوز با یادت زنده ام
هنوز به یادتم
هنوز...
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme