خورشید شب

 آنقدر گریه کرده ام که برایم اشکی نمانده
 آنقدر خیس کرده ام این برگ کاغذ را که توان پذیرایی جوهر را ندارد
 آنقدر فکر کرده ام که ذهنم مملو شده از تو
 آنقدر ندیده ام تو را که چشمانم جز تو چیز دیگری نمی خواهند
حتی حاضر به باز شدن هم نیستند
 آنقدر بوی تنت را نشنیده ام که بوی در مشامم نیست
 آنقدر طمع لبانت را نچشیده ام که دیگر تلخی برایم بی معنا شده
 آنقدر دستانم از نبود تو خالی شده اند که دیگر سرما را حس نمی کنم
 آنقدر محبت ر ندیده ام که دیگر نفرت شده سرتاسر روزهایم
 دیگر خسته شده ام از این مردگی محض
 باشد که روزی آید که دوباره با تو به زندگی بر خواهم گشت

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme