خورشید شب


ناگهان یاد شب آرزوها افتادم
آن شب ترسیدم چیزی را آرزو کنم
ترس من از این بود که نکند آرزویم غلط باشد
نکند با این آرزو باعث چیزی شوم که نمی خواهم
آرزوی من آرزوی تو بود
امروز فهمیدم یا حداقل دلم این را گفت
و همینطور گفت که ترس من  همان ترس توست
درست و غلطش پای خودش من باورش کردم
تمام ترس من نبود ثانیه ای بدون وجود توست

 

تقدیم به احساس

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٧ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme