خورشید شب

برگ برگ برگ

صفحه صفحه صفحه

دفترم را ورق میزنم

نوشته هایم را می خوانم

بعضی قسمت های آن از اشک سوخته

برخی جاهایش هنوز شعله می کشد

آخر مگر این کاغذ بی جان تا چه حد تحمل سوز و درد را دارد

کاش به جای رقص جان سوز قلم روی کاغذ، می توانستم فریاد بزنم

هرچند از صدای بلندش هیچ گوشی توان شنیدنش را ندارد

ولی حداقل آنست، که دل خودم کمی آرام خواهد گرفت

کاش غریبه ای را می شناختم تا بی دغدغه با وی حرف دل زنم

آخ!که چه قدر سخت است

کسی نباشد که خیلی چیزهارا بی درد سر برایش بگویی

بدون آنکه واهمه ای از فردا داشته باشی

کاش لایق آن بودم که با خدایم به سخن بنشینم

کاش گوشی داشتم که می توانستم حرف هایش را بشنوم

کاش کاش کاش...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme