خورشید شب

کمی آرام بنشین و خوب گوش کن

می خواهم چیزیرا در زهن خود تجسم کنی

از رفتنش هنوز یک ماه نگذشته است

البته او نرفت

ولی کاری کرد که تو مجبور به رفتن شوی

بدون آنکه بتوانی به پشت سرت نگاهی بیاندازی

یک شب از دلتنگی در یک هوای بارانی دل به خیابان و پیاده رو هایش می سپاری

بارانی بلندت را به تن می کنی و کلاهی بر سر می گذاری و بی آنکه چتر برداری به خیابان می روی

می روی و می روی....

عمیق در فکر فرو رفته ای، یه دفعه به خودت می آیی

ته یک خیابانی که خیلی معمولی است ولی نمی توانی ساده ازش بگذری

کمی سرد شده

یقعه بارانی رابالا می دهی

دست می کنی داخل جیبت

سیگار ، کبریت...

کام اول را که میگیری در حین حبس کردن چشم هایت را می بندی

یک چهره...، یک لبخند...، یک نگاه... از پس چشمانت عبور می کند

انگار همین الان، همین چند لحظه ی پیش رخ داده

چه خوب باران می آید

گونه ات خیس میشود

صبح سپیده دم میزند و تو در یک شب هزار سال پیر می شوی

و هر چقدر که روز ها را به جلو می روی

شبها به عقب برمی گردی

روزها خاطرات خاکستری و شبها شفاف میشوند

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٦ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme