خورشید شب

 

 

گاهی هم چرخش زندگی می ایستد
هیچ ثانیه ای وجود ندارد که پس از ثانیه دیگری بیاید
حتی قدم هایت به جلو نمی رود

همه چیز ساکن
ساکن محلی به نام ناکجا آباد

بوی جنگلی خیس بعد از یک آتش سوزی
جنگلی که برای همیشه مرطوب شده است

خورشیدی که در پس کوه ها مانده
فراموش کرده که باید غروب کند یا طلوع

باد چه یکنواخت و کسل کننده می وزد
انگار سرما فراموش کرده که با چرخش باد بعد از گرما بی آید

باران نمی ایستد، سیل هم نمی آید، ابرها هم سرخ

ساعت شکست، عقربه ها نیست شد
و دیگر زمانی برای گذشتن وجود ندارد

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme