خورشید شب


یک دفتر قدیمی که درونش پر از دل نوشته هایی است
که قلم می گفت و دفتر در دلش نگه می داشت

کاغذی که از جنس فولاد است، سخت و محکم
جوهری که از جنس آتشی مرطوب است

سکوتی به شوکت باد و دستانی به رنگ فقر
کوه هایی که پوشالی است، تو خالی و باید به همان ها تکیه کنی

در اواسط بهمن به رنگ شادی، به بوی غم، به صدایی ناشنوا
چشمانی به برق بی اعتمادی اما زیبا...

خسته و آلوده، پنهان شده در تاریکی با چشمانی بسته
ولبانی با کلمات تاریک و گنگ

پاهایی که به روی هوا به سمت دره قدم بر می دارند
ابرهایی که به تیرگی بغض کرده اند اما نمی بارند

رعد و برقی پر نور اما بی صدا
... که درکش با چشمانی باز است

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٩ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme