خورشید شب

نه جرعت شروع
نه انتظاری برای پایان

نه فرار می کنم
نه بر میگردم

نه می میرم
و نه زندگی می کنم
جان می دهم، جان!

بی حس! فقط میبنم 
یک زندگی کاملا نباتی

تهی شدم...
یا شاید خالی تر از تهی

نه فردا دیده میشود
نه گذشته به یادم می آید

در ذهنم همه چیز به هم ریخته
انگار در زمان گم شده ام 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٦ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme