خورشید شب

 
امشب باز هوای تحول زد به سرم
خواستم که دگرگون شود حالم
خواستم آتش بزنم به این دل
ولی نه آتشی که به آتش میکشد همه چیز را
خوب و بد را می سوزاند
آن آتشی که می سوزاند
چیزهای خشک و فرسوده را
با حرارتش گرم می کند دل را
نورش روشن می سازد دل را
خواستم آتش بزنم این عشق سوخته را
ولی باز دیدم که این عشق سوخته است
جسم سوخته را نتوان آتش بزدش
مثل آن فولادیست که هر کار کنی
نتوانی با آتش از بِینش بری
که هرچی آتش بزنی به آن
جز اینکه سخت تر شود
ندارد فایده ای دگر

پس چه کنم با این دل
خواستم خنکش کنم
حرارات عشق نگذاشت
خواستم آتش بزنم به آن
نسوخت
باز این شب هم روز شد و
دل من هنوز آرام نگرفت
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط خورشیدشب نظرات () |

Design By : Mihantheme